سهراب سپهری :هشت
کتاب
مارگوت بیکل :
سکوت سر شار از نا گفته هاست
کنج پیاده رو درختی
بادست درازو قامتی خم
میگفت به عابر شتابان
در راه خدا به من کمک کن
عمران صلاحی
یاد دارم در آن دلتنگی ها
جز ذلالی اشک ذلالی دیگری نبود
وقتی هیچ کس شما را باور نداره
وقتی هیچ کس نیست که به شما کمک کنه
وقتی خدا داره عذاب کارهات را به خودت نشون میده
وقتی کسی که به اون ظلم کردی تورا نمی بخشه
وقتی به نظر همه یک شمر بنظر میای
اون وقت بهترین وقت برای مردنه
رفتن تو جهنم حتما اونقدر اونجا گرم هست که تا آخر دلگرم با شی
خواب دیدم
در رویا تورا در ژیش رویم دیدم
خواستم بر زبان جاری کنم
آنچه در دل بود جاری کنم
افسوس که زبان یاری نکرد
ای کاش بیدار بودم
ای کاش زبانم مرا یاری میکرد
باران اشکهایم میروند تابجویند آنکه باعث سیاهی شد
هی فلانی شاید زندگی همین باشد
مهدی اخوان ثالث
نگارا بر سرکویت دلم را گرهیچ بینی ز من خسته دل یادآورشبت خوش باد من رفتم
فریدون مشیری
امروز شادی از لبم رخت برکند
امروز گل سرخ نالان بود
امروز آسمان غم بار بود
امروز جهنم نورباران بود
بر بام نشین و ببین کوچ پرستوها را
و به پرس از خبری که داده بودی
و به انتظار بنشین
باران
زیبایی وصف ناشدنی
درختی کنار رودی خوروشان
کودکی خندان
وبوی دل انگیز سبزه زار
و سکوتی بی پایان
بعضی وقتها آرزوهای بدون اينکه بفهميم براوردهميشوند و همانطور که بيخبر آمدن مثل يک نسيم روزهای خوش تمام ميشود و فقط حسرت آن لحظات باقی ميماند و يک اشک در دفتر بيرحم روزگار
هرچی سنگه مال پای لنگه
شما چقدر به اين ضرب المثل اعتقاد داريد
در تنهايی
در سکوتی وهم انگيز
تنها
آنجاست که ميفهمم
ميفهمم که زندگی با تو تنها زيباست

گل سرخ
چشمان زيبايی که به انتظار
سکوت را ضمضمه میکند
و آبی دريا
و غروب
که زيباست
و عشق که تنها تريرن است