آخرين شبنم
صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
برای نمایش بهتر قالب دانلود فونت های ارائه شده الزامی است.   دانلود فونت های مورد نیاز

نویسندگان وبلاگ
سیدمحمدرضانوابی


آرشیو وبلاگ
تیر ۸۸
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


لینک دوستان
جملاتي براي زندگي بهتر
harkas eshgh nemidanad vared nashavad
آن سوی بی سو...
تيمی از جنس طلا
آمده ، یار آمده در بگشایید
فريب تلخ
اس ام اس های با حال----جک و آف
همه چيز
*.*ناشناس شب*.*
باران عشق
شهرياريها
تمبرهای جهان
قلبم را با قلبت ميزان ميکنم
mabhot
کاروان
رویای پاییز
شعر عاشقانه
طراح قالب:سید محمد رضا نوابی





Powered by WebGozar

  RSS  


سهراب سپهری :هشت کتاب


"روشنی،من،گل،آب"

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها،روشنی،من گل آب.
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می چیند.
نان ریحان وپنیر،آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک است:لای گلهای حیاط.
نور در کاسه ی مس،چه نوازش ها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان،که از آن، چهره ی من پیداست.
چیزهایی هست که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکنم خواهم مرد
.می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت.
پرم از راه، از پل، ازرود، از موج.
پرم از سایه ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست









"ساده رنگ"


آسمان،آبی تر،
آب،آبی تر.
من در ایوانم، رعنا سر حوض.
رخت می شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.
من به او گفتم : زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند.
من((ودا))می خوانم، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ،مرغی ، ابری.
آفتابی یکدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم.
مادرم می خندد.
رعنا هم.









"در گلستانه"

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد !
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی،
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری، لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاهادر آب :
((من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سایه های بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.))









"و پیامی در راه "

روزی
خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد.
در رگها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خوهم گفت: چه تما شا دارد باغ!
دورگردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را برگردن او خواهم آویخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق،سایه ها را با آب شاخه ها را با باد.
وبه هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی پنجره ها.
بادبادک ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.








"تا انتهاي حضور"

امشب
در يک خواب عجيب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تاحضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يک وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز،سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
برق خواهد زد
باطن آ ينه خواهد فهميد

امشب
ساقه ي معني را
وزش دوست تکان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد

ته شب يک حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد کرد

داخل واژه ي صبح
صبح خواهد شد









"دنگ..."

دنگ...،دنگ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليک چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.واگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...،دنگ...
لحظه ها مي گذرد.
چه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست که هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است .
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين  لحظه که در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيکر آن مي ماند:
نقش انگشتانم

دنگ...
فرصتي از کف رفت .
قصه اي گشت تمام .
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام،
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور دراز
داده پيوندم با فکر زوال.

پردهاي مي گذرد،
پرده اي مي آ يد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ...، دنگ...
دنگ...



علی نجفی: برداشت سیزدهم

"ستا ره ی من"

هنوز دستم به آسمان است
و تا می توانم ستاره ها را جابه جامی کنم
تا پیشانی های سیاه ِ ازلی را
تا ابد سپید گردانم
ولی سرنوشت خودم را هر گز
ستاره ی سوخته چه فایده ای دارد
« مثلِ هوای ِشرجی می ماند
که به دردِ آسمان هم نمی خورد »
از آسمان جدا می شوم
و به آغاز بر می گردم
به اعماقِ زمین
با ژول ورن هِمخانه می شوم
ستاره صاحبخانه امان
با صورتی بر افروخته
حکم تخلیه در دستش
و دشنام بر زبانش .









"نقش آخر"

نقشِ من در این فلیم
نقش معمولی نیست
حساس تر از تمام نقش هایم در زندگی
همباز یِ من در این فیلم
دختر ی است که به هیچ کس باج نمی دهد
من عاشق او هستم
در فیلم و غیر فیلم
و او خوب می داند چگونه حال من را بگیرد
تنها دلخوشیِ من
رسیدن به او در این فیلم است
ولی کارگردانِ لعنتی
پایان فیلم را عوض می کند
دوباره همان بازیِ همیشگی
من اعتراض می کنم
او تهدیدم می کند به کنار گذاشتن
التماسش می کنم
تو را به خدا ما را فیلم نکن
برای یکبار هم که شده
نگذار آرزو به دل بمیرم
به خرجش نمی رود
پس از مجادله ی بسیار
به او می گویم :
پلانِ قبلی را بگیر برداشتِ بعدی را عوض کن
اگر خواستی مرا هم بِکُش
دلش به حالم می سوزد
من نقش زمین می شوم
کارگردان با عجله بالای سرم می اید
- چیزی شده؟
نه،اضطرابم زیاد شده است
هنوز اشکِ شوقم را پاک نکرده ام
که تهیه کننده از راه می رسد
- کاسه کوزه ها را جمع کنید
این فیلم توقیف شده است .









"وکیل تسخیری"

چه رؤیایی در سر داری !
حقوق بخوانی وُ
وکیل شوی
من هم برایت دعا می کنم
مشروط بر اینکه
وقتی رؤیایت تحقق یافت
یک روز هم
کنار چوبه ی  دار
وکیل من باشی
اگر این لُطفَت  شاملِ حالم شود
قول می دهم
قاتل ترین آدمِ دنیا بشوم .









"تازه به دوران رسیده"

اصلا کجای این دنیا کوچک شده
که مُدام در بوق وُ کَرنا می کنند
دهکده ی جهانی ، دهکده جهانی
هنوز فاصله ی من از تو آنقدر زیاد است
که نتوانم
ایفل رابا گام هایِ خودم پشت سر بگذارم
و سر از قطب شمال در می آورم
هنوز هم این طرف دنیا
وقتی به تو فکر می کنم
می فهمم
که اگر اقیانوس اطلس را هم دور می زدم
باز تو آن طرف دنیا بودی
ومن پول تلفن نداشتم
تا با تو چهار کلمه حرف حساب بزنم
و تکلیف خودم را روشن
که تو این قدر کلاس برای ما نگذاری
که من با دوست پسرم آنخِل
بلیارد می زنیم به یاد تو
گور پدر تو و آنخِل
اصلاا خر ما از کره گی دم نداشت
وقتی نمی دانستی ترمینال کجایِ این ده  کوره قرار دارد
و یک باغ خشک بزرگترین رؤیای تو بود
آنخِل کدام گوری بود
که به تو یاد بده
علی آباد شهر شده
و تازگی ها به اینترنت هم وصل شده
و دبلیو دبلیو ww وِرد کلام تو
مرده شویِ ما را ببرد که هنوز رنگ هواپیما را هم ندیده ایم
و تازه وقتی می خواهیم با تعاونی چهار به تهران برویم
باز سر از کویر در می اوریم
و از بس چشممان به کوه وُ کوتُتَل خورده
دارد زبان خودمان هم از یادمان می رود
چه برسد به زبان سوممان فرانسه
و زبان گدا گشنه ای مثل تو
که هنوز اسم خودت را یاد نگرفته
ادای «مادونا » را در می آوری
مرده شویِ تو را هم ببرد
با آن اِفِه ی جهانی ات و
کلاست
که تا ابد زیر زمین است
اگر چه خودت نمی دانی .









"خروسخوانِ ظهر"

این خروس پیر
به هیچ دردی نمی خورد
نه صبح ها می تواند برخیزد
و با آوازش کسی را بیدار کند
نه دیگر توان جنگیدن با خروسی را دارد
اگر او خروس بی محل هم بود
شاید کشتنش را به تعویق می انداختم
اگر چه می دانم
گوشتش هم فایده ای ندارد
و فقط دندان را درد می اورد
چه تاج زشتی دارد
این خروس خواب آلود.









"سکوت مرگبار"

اگر به احترام مردنم
یک دقیقه سکوت کنی
مرگم را یک قرن جلو می اندازم
تا به سکوت تو که می گویند
علامت رضایت است
برخیزم
و همگان را در جشنی ناپیدا سهیم سازم
کارتِ دعوتی بفرسم
برای حافظ ، فروغ ، نیما ...
و برای همه شاعران زنده ی دنیا
اگر دعوتم را بپذیرند.









"ای کاش"

درست مثل آسمانی که وارونه می چرخد
و گوشش بدهکار کسی نیست
ساعت های ما هم دیگر کوک بر نمی دارد
وبه این رویه اعتراض می کنند
حق هم دارند
ای کاش عقربه ها هم وارونه می چرخیدند
تا تمام قرارهایمان کنسل شود
ما که حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداریم
ای کاش عقربه ها...
دیدار با انسان های نخستین
در غار هایی که بوی همه چیز می دهد
الا زندگی
ای کاش عقربه ها ...
آغاز خلقت
و آدمی که هیچ تمایلی به ازدواج ندارد.









"قطار ابدی"

متولد مردادم
و باید خوشحال باشم
که از تیر گذشته وُ
به شهریور نرسیده ام
ولی چه فاییده
متولد اردیبهشت هم که باشم
دلم خزان زده وُ
پاییزی ست
بهار دور از دسترس وُ
عمری که رو دستمان باد کرده است
حالا ما مانده ایم وُ
مسیری بی انتها
با سوزنبان پیری که
چشم امید دوخته است
به قطاری که از روی ریل خارج شده است.









"بدون تو"

وقتی نباشی
زندگی به چه درد من می خورد
که هی بنشینم وُ روزهایم را بشمارم
تا ببینم چند روز دیگر
بدون تو می توانم سر کنم
و اتاقم را مرتب نکنم
تا انگیزه هایم به رفتن بیشتر شود
و دلبستگی هایم به دنیا کمتر
و آن قَدر خوشبخت شده ا م
که ستاره ها هم می خواهند مثل من شوند
دریغا
کوه دردم را میان دست هایم پنهان می کنم
دوبسته قرص خواب آور
می خورم
وَ
می خوابم .









"رؤیایِ دروغ"

فکر آن خانه ی رو به دریا را از سرت بیرون کن
جلو دریا را دروازه هم که بگذاری
باز دلت میگیرد
و باید از آن عبور کنی
تا آرام بگیری
در دهان مردم را می شود باز کرد
در دروازه را نمی توان
وقتی صدای امواج آرام بخش می خواهد
دریا به چه دردی می خورد
به خدا دروغ می گویند
این ها مال ما نیست
از فردا خانه ام را رو به قبرستان می سازم
و تمام شیشه هایش را با سنگ می شکنم
تا مرگ دیگر بهانه ای برای نیامدن نداشته باشد .









"بدون شرح"

با چاه و تپه درد دل کردن
بهتر از هم صحبتی با شم آدم ها بود
چه می دانستم
گفتم شاید مرا درک کنید
به دَرَک که درک نمی کنید
پاهایم را به طرف قبله بکشید
تا اشهدم را سریع تر بخوانم.









"آسمانی دیگر"

چقَدَر پرواز ؟
این آسمان به آن پهناوری نیست
که من اوج بگیرم
اگر راضی نیستم به پرواز
از شکستگی بالم نیست
از تنگیِ آسمان است
آسمان جای خورشید است
که بالهایش را چیده اند
من از این پرواز سیر شده ام
دشنه را تا دسته در قلبم فرو کن
من برای مردن آفریده شده ام .

مارگوت بیکل :                              سکوت سر شار از نا گفته هاست

گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است .
زیرا
تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد.

***

پس از سفر های بسیارو
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفانخیز،
بر آنم
که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان بر چینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و
در کنارت پهلو بگیرم

آغوشت را بازیابم:
استواری امن زمین را
زیر پای خویش

***

پنجه در افکندیم
با دست هایمان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردن شان .

عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب .
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه .

***

سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی می شنوم
از دور دست، و با سومین بانگش
در می یابم
که رسوا شده ام

***

هر مرگ
اشارتی است
به حیات دیگر.

***

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو

وفایی که مرا
و ترا
به سوی هدف
راه می نمایید.

***

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.

****

اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما
همبستگی ئی از آن گونه می روید
که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شکوفه می کند .

***
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
که با من می گوید
((این لحظه))مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
که بامن در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من بدین (( لحظه )) چه هدیه خواهم داد.

***

کسی می گوید (( آری ))
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
به ضعفم
ناتوانیم
مرگم

کس می گوید (( آری ))
به من
به تو
و از انتظار طولانی
شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمی شود

****

از کسی نمی پرسند
چه هنگام می تواند
خدا نگهدار بگوید .
از عادات انسانیش نمی پرسند .

زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در روی در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد.


عید مبعث بر تمام شما عزیزان مبارک

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥


کنج پیاده رو درختی

بادست درازو قامتی خم

میگفت به عابر شتابان

در راه خدا به من کمک کن

عمران صلاحی


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥


یاد دارم در آن دلتنگی ها

جز ذلالی اشک ذلالی دیگری نبود


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥


آخ اگه بارون بباره.................

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥


دلم گرفته زین جا هوس سفر نداری گون از نسیم پرسید

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥


میخواستم بگم تو جهنم هم به تو فکر میکنم میدونم که چیزی عوض نمیشه ولی امید وارم

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥


وقتی هیچ کس شما را باور نداره

وقتی هیچ کس نیست که به شما کمک کنه

وقتی خدا داره عذاب کارهات را به خودت نشون میده

وقتی کسی که به اون ظلم کردی تورا نمی بخشه

وقتی به نظر همه یک شمر بنظر میای

اون وقت بهترین وقت برای مردنه

رفتن تو جهنم حتما اونقدر اونجا گرم هست که تا آخر دلگرم با شی


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥


خواب دیدم

در رویا تورا در ژیش رویم دیدم

خواستم بر زبان جاری کنم

آنچه در دل بود جاری کنم

افسوس که زبان یاری نکرد

ای کاش بیدار بودم

ای کاش زبانم مرا یاری میکرد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥


برای همه کنکوری ها آرزوی موفقیت میکنم

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥


روز پدر بر تمام پدر ها مبارک


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥


عشق فزون از گفتن پروانه هاست

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥


باران اشکهایم میروند تابجویند آنکه باعث سیاهی شد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥


هی فلانی شاید زندگی همین باشد

مهدی اخوان ثالث


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥


نگارا بر سرکویت دلم را گرهیچ بینی ز من خسته دل یادآورشبت خوش باد من رفتم

فریدون مشیری


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥


امروز شادی از لبم رخت برکند

امروز گل سرخ نالان بود

امروز آسمان غم بار بود

امروز جهنم نورباران بود


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥


بر بام نشین و ببین کوچ پرستوها را

و به پرس از  خبری که داده بودی

و به انتظار بنشین

 


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥


باران

زیبایی وصف ناشدنی

درختی کنار رودی خوروشان

کودکی خندان

وبوی دل انگیز سبزه زار

و سکوتی بی پایان


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥


به دريا رفته ميداند مصيبت های طوفان را


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥


ما خانه به دوشان غم سيلاب نداريم


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥


بعضی وقتها آرزوهای بدون اينکه بفهميم براوردهميشوند و همانطور که بيخبر آمدن مثل يک نسيم روزهای خوش تمام  ميشود و فقط حسرت آن لحظات باقی ميماند و يک اشک در دفتر بيرحم روزگار


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥


هرچی سنگه مال پای لنگه

شما چقدر به اين ضرب المثل اعتقاد داريد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥


در تنهايی

در سکوتی وهم انگيز

تنها

آنجاست که ميفهمم

ميفهمم که زندگی با تو تنها زيباست


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥


تا حالا به اين فکر کردين که برای تميز کردن چيزی بايد چيز ديگری را کثيف کنيد

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥


گل سرخ

چشمان زيبايی که به انتظار

سکوت را ضمضمه میکند

و آبی دريا

و غروب

که زيباست

و عشق که تنها تريرن است


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥


-