خوب، سلام
شاید این خطوط آخرین خطوط نگاشته شده برای آخرین شبنم باشه البته یک خداحافظی تلخ
خیلی سخت بود که این مطلب را بنویسم سختی اون فقط برای دل کندن از یک دوست سه ساله نبود سختی اون تصمیمی است که در موازات آن و پیش نیاز اونه اون هم این تصمیمه که میخوام یک بار هم که شده واقعیت رو ببینم و همه چیز را تمام شده بدونم بهتره وشاید مصلحت این باشه که این رابطه و میشه نام بهتری برای اون انتخاب کرد. این دوست داشتنه یک طرفه برای همیشه برای من بوی خاکستر به خودش بگیره و تمام بشه .
لحظات شاد و خوبی رو با یاد تو در زندگی تجربه کردم و لبخندهایی که به شادی تو بر لبانم نقش بست و گریه هایی که در شبهایی بی سحر... میدونی خیلی سخته این حرفها را زدن از موقعی که این فکر به سرم زده دیگه لحظاتی خوش برای من معنی خودش را از دست داده .احساس می کنم پیر شدم اینقدر پیر که حتی توان بلند شدن هم ندارم دیگه تحمل خودم رو هم ندارم دیگه انگیزه ای برای بلند شدن توی این لجنزار زندگی را ندارم . دوست دارم فریاد بکشم و بگم که چقدر دوست داشتم ولی چه فاییده نه تو نه هیچ کس دیگه فریاد رس نیست . بعضی موقع ها در جواب دادن به این سوال که اگر یک باره دیگه متولد بشم و تجربه ی حال را داشته باشم دوباره عاشق تو میشم یا نه سکوت میکنم وبعد فقط یک جواب تو ذهنم نقش میبنده (بله بله بله )ولی برای من خیلی سخته که دوباره نوای نهی بشنوم به این خاطر سکوت میکنم
من دیگه از درون پیر شدم و از اکسیر جوانی فاصله گرفتم برعکس تو به حق خواستار بهترین برای تو بودم و خواهم بود
این ساحر این جادوگری که برای سحر و جادوی خود تنها از ذهن کمک میگیره وتمامی دل نوشته ها را در خودش جامیده دیگه از این سرزمین رخت برکنده رفته
نامی از تو را هیچ گاه در نوشته هام استفاده نکردم و تنها یک ضمیر بودی میخواستم بگم برای همیشه حتی از ضمیر هم استفاده نمی کنم
تو در خاطرات من زنده خواهی ماند بی انکه بدانی
میدونی اگر تنها حق داشته باشم یک سوال بپرسم میدونی اون سوال چیه تنها جواب این سوال را تو و خدا میدونید سوال اینه که چرا عاشق کسی شدم که حتی به چشم یک کارگر استبل هم به من نگاه نمی کرد یا بهتره بگم چرا به کسی علاقمند شدم که اصلا...
حتم دارم اینقدر مغرور هستی که این نوشته ها حتی برای یک بار خوندن هم برات ارزش نداشته باشه و در آخر هم نتیجه ای که میشه گرفت اینه که تنها به غرور تو اضافه میشه
این آخرین مطلب برای آخرین شبنم بود حالا همه فهمیدن چرا اسم اینجا آخرین شبنم بود
برای همیشه تو برای من یک انسان عادی هستی که قابل احترامی ولی نه بیشتر از بقیه فقط یک انسان عادی فقط یک انسان عادی میفهمی
توی این چند سال که تو بهتر از من میدونی چقدر ازآغازش میگذره... .
بگذار این جمله ی ناتمام تا ابد باقی بمونه شاید تو بتونی تمومش کنی
در آخر چند اشک یک قلم برای نگاشتن و یک آه که شاید گریبان گیرت شود اگر به حق باشد