آخرين شبنم
صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
برای نمایش بهتر قالب دانلود فونت های ارائه شده الزامی است.   دانلود فونت های مورد نیاز

نویسندگان وبلاگ
سیدمحمدرضانوابی


آرشیو وبلاگ
تیر ۸۸
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


لینک دوستان
جملاتي براي زندگي بهتر
harkas eshgh nemidanad vared nashavad
آن سوی بی سو...
تيمی از جنس طلا
آمده ، یار آمده در بگشایید
فريب تلخ
اس ام اس های با حال----جک و آف
همه چيز
*.*ناشناس شب*.*
باران عشق
شهرياريها
تمبرهای جهان
قلبم را با قلبت ميزان ميکنم
mabhot
کاروان
رویای پاییز
شعر عاشقانه
طراح قالب:سید محمد رضا نوابی





Powered by WebGozar

  RSS  


سهراب سپهری :هشت کتاب


"روشنی،من،گل،آب"

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها،روشنی،من گل آب.
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می چیند.
نان ریحان وپنیر،آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک است:لای گلهای حیاط.
نور در کاسه ی مس،چه نوازش ها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان،که از آن، چهره ی من پیداست.
چیزهایی هست که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکنم خواهم مرد
.می روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت.
پرم از راه، از پل، ازرود، از موج.
پرم از سایه ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست









"ساده رنگ"


آسمان،آبی تر،
آب،آبی تر.
من در ایوانم، رعنا سر حوض.
رخت می شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.
من به او گفتم : زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست.
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند.
من((ودا))می خوانم، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ،مرغی ، ابری.
آفتابی یکدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار:اشک می ریزم.
مادرم می خندد.
رعنا هم.









"در گلستانه"

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد !
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی،
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم :
چه کسی با من، حرف می زد؟
سوسماری، لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوه ها را کندم، و نشستم، پاهادر آب :
((من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است.
سایه های بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می خواند.))









"و پیامی در راه "

روزی
خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد.
در رگها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خوهم گفت: چه تما شا دارد باغ!
دورگردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را برگردن او خواهم آویخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق،سایه ها را با آب شاخه ها را با باد.
وبه هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی پنجره ها.
بادبادک ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.








"تا انتهاي حضور"

امشب
در يک خواب عجيب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهد گفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تاحضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يک وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز،سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
برق خواهد زد
باطن آ ينه خواهد فهميد

امشب
ساقه ي معني را
وزش دوست تکان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد

ته شب يک حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد کرد

داخل واژه ي صبح
صبح خواهد شد









"دنگ..."

دنگ...،دنگ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليک چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.واگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ...،دنگ...
لحظه ها مي گذرد.
چه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست که هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است .
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين  لحظه که در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيکر آن مي ماند:
نقش انگشتانم

دنگ...
فرصتي از کف رفت .
قصه اي گشت تمام .
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام،
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور دراز
داده پيوندم با فکر زوال.

پردهاي مي گذرد،
پرده اي مي آ يد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ...، دنگ...
دنگ...



علی نجفی: برداشت سیزدهم

"ستا ره ی من"

هنوز دستم به آسمان است
و تا می توانم ستاره ها را جابه جامی کنم
تا پیشانی های سیاه ِ ازلی را
تا ابد سپید گردانم
ولی سرنوشت خودم را هر گز
ستاره ی سوخته چه فایده ای دارد
« مثلِ هوای ِشرجی می ماند
که به دردِ آسمان هم نمی خورد »
از آسمان جدا می شوم
و به آغاز بر می گردم
به اعماقِ زمین
با ژول ورن هِمخانه می شوم
ستاره صاحبخانه امان
با صورتی بر افروخته
حکم تخلیه در دستش
و دشنام بر زبانش .









"نقش آخر"

نقشِ من در این فلیم
نقش معمولی نیست
حساس تر از تمام نقش هایم در زندگی
همباز یِ من در این فیلم
دختر ی است که به هیچ کس باج نمی دهد
من عاشق او هستم
در فیلم و غیر فیلم
و او خوب می داند چگونه حال من را بگیرد
تنها دلخوشیِ من
رسیدن به او در این فیلم است
ولی کارگردانِ لعنتی
پایان فیلم را عوض می کند
دوباره همان بازیِ همیشگی
من اعتراض می کنم
او تهدیدم می کند به کنار گذاشتن
التماسش می کنم
تو را به خدا ما را فیلم نکن
برای یکبار هم که شده
نگذار آرزو به دل بمیرم
به خرجش نمی رود
پس از مجادله ی بسیار
به او می گویم :
پلانِ قبلی را بگیر برداشتِ بعدی را عوض کن
اگر خواستی مرا هم بِکُش
دلش به حالم می سوزد
من نقش زمین می شوم
کارگردان با عجله بالای سرم می اید
- چیزی شده؟
نه،اضطرابم زیاد شده است
هنوز اشکِ شوقم را پاک نکرده ام
که تهیه کننده از راه می رسد
- کاسه کوزه ها را جمع کنید
این فیلم توقیف شده است .









"وکیل تسخیری"

چه رؤیایی در سر داری !
حقوق بخوانی وُ
وکیل شوی
من هم برایت دعا می کنم
مشروط بر اینکه
وقتی رؤیایت تحقق یافت
یک روز هم
کنار چوبه ی  دار
وکیل من باشی
اگر این لُطفَت  شاملِ حالم شود
قول می دهم
قاتل ترین آدمِ دنیا بشوم .









"تازه به دوران رسیده"

اصلا کجای این دنیا کوچک شده
که مُدام در بوق وُ کَرنا می کنند
دهکده ی جهانی ، دهکده جهانی
هنوز فاصله ی من از تو آنقدر زیاد است
که نتوانم
ایفل رابا گام هایِ خودم پشت سر بگذارم
و سر از قطب شمال در می آورم
هنوز هم این طرف دنیا
وقتی به تو فکر می کنم
می فهمم
که اگر اقیانوس اطلس را هم دور می زدم
باز تو آن طرف دنیا بودی
ومن پول تلفن نداشتم
تا با تو چهار کلمه حرف حساب بزنم
و تکلیف خودم را روشن
که تو این قدر کلاس برای ما نگذاری
که من با دوست پسرم آنخِل
بلیارد می زنیم به یاد تو
گور پدر تو و آنخِل
اصلاا خر ما از کره گی دم نداشت
وقتی نمی دانستی ترمینال کجایِ این ده  کوره قرار دارد
و یک باغ خشک بزرگترین رؤیای تو بود
آنخِل کدام گوری بود
که به تو یاد بده
علی آباد شهر شده
و تازگی ها به اینترنت هم وصل شده
و دبلیو دبلیو ww وِرد کلام تو
مرده شویِ ما را ببرد که هنوز رنگ هواپیما را هم ندیده ایم
و تازه وقتی می خواهیم با تعاونی چهار به تهران برویم
باز سر از کویر در می اوریم
و از بس چشممان به کوه وُ کوتُتَل خورده
دارد زبان خودمان هم از یادمان می رود
چه برسد به زبان سوممان فرانسه
و زبان گدا گشنه ای مثل تو
که هنوز اسم خودت را یاد نگرفته
ادای «مادونا » را در می آوری
مرده شویِ تو را هم ببرد
با آن اِفِه ی جهانی ات و
کلاست
که تا ابد زیر زمین است
اگر چه خودت نمی دانی .









"خروسخوانِ ظهر"

این خروس پیر
به هیچ دردی نمی خورد
نه صبح ها می تواند برخیزد
و با آوازش کسی را بیدار کند
نه دیگر توان جنگیدن با خروسی را دارد
اگر او خروس بی محل هم بود
شاید کشتنش را به تعویق می انداختم
اگر چه می دانم
گوشتش هم فایده ای ندارد
و فقط دندان را درد می اورد
چه تاج زشتی دارد
این خروس خواب آلود.









"سکوت مرگبار"

اگر به احترام مردنم
یک دقیقه سکوت کنی
مرگم را یک قرن جلو می اندازم
تا به سکوت تو که می گویند
علامت رضایت است
برخیزم
و همگان را در جشنی ناپیدا سهیم سازم
کارتِ دعوتی بفرسم
برای حافظ ، فروغ ، نیما ...
و برای همه شاعران زنده ی دنیا
اگر دعوتم را بپذیرند.









"ای کاش"

درست مثل آسمانی که وارونه می چرخد
و گوشش بدهکار کسی نیست
ساعت های ما هم دیگر کوک بر نمی دارد
وبه این رویه اعتراض می کنند
حق هم دارند
ای کاش عقربه ها هم وارونه می چرخیدند
تا تمام قرارهایمان کنسل شود
ما که حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداریم
ای کاش عقربه ها...
دیدار با انسان های نخستین
در غار هایی که بوی همه چیز می دهد
الا زندگی
ای کاش عقربه ها ...
آغاز خلقت
و آدمی که هیچ تمایلی به ازدواج ندارد.









"قطار ابدی"

متولد مردادم
و باید خوشحال باشم
که از تیر گذشته وُ
به شهریور نرسیده ام
ولی چه فاییده
متولد اردیبهشت هم که باشم
دلم خزان زده وُ
پاییزی ست
بهار دور از دسترس وُ
عمری که رو دستمان باد کرده است
حالا ما مانده ایم وُ
مسیری بی انتها
با سوزنبان پیری که
چشم امید دوخته است
به قطاری که از روی ریل خارج شده است.









"بدون تو"

وقتی نباشی
زندگی به چه درد من می خورد
که هی بنشینم وُ روزهایم را بشمارم
تا ببینم چند روز دیگر
بدون تو می توانم سر کنم
و اتاقم را مرتب نکنم
تا انگیزه هایم به رفتن بیشتر شود
و دلبستگی هایم به دنیا کمتر
و آن قَدر خوشبخت شده ا م
که ستاره ها هم می خواهند مثل من شوند
دریغا
کوه دردم را میان دست هایم پنهان می کنم
دوبسته قرص خواب آور
می خورم
وَ
می خوابم .









"رؤیایِ دروغ"

فکر آن خانه ی رو به دریا را از سرت بیرون کن
جلو دریا را دروازه هم که بگذاری
باز دلت میگیرد
و باید از آن عبور کنی
تا آرام بگیری
در دهان مردم را می شود باز کرد
در دروازه را نمی توان
وقتی صدای امواج آرام بخش می خواهد
دریا به چه دردی می خورد
به خدا دروغ می گویند
این ها مال ما نیست
از فردا خانه ام را رو به قبرستان می سازم
و تمام شیشه هایش را با سنگ می شکنم
تا مرگ دیگر بهانه ای برای نیامدن نداشته باشد .









"بدون شرح"

با چاه و تپه درد دل کردن
بهتر از هم صحبتی با شم آدم ها بود
چه می دانستم
گفتم شاید مرا درک کنید
به دَرَک که درک نمی کنید
پاهایم را به طرف قبله بکشید
تا اشهدم را سریع تر بخوانم.









"آسمانی دیگر"

چقَدَر پرواز ؟
این آسمان به آن پهناوری نیست
که من اوج بگیرم
اگر راضی نیستم به پرواز
از شکستگی بالم نیست
از تنگیِ آسمان است
آسمان جای خورشید است
که بالهایش را چیده اند
من از این پرواز سیر شده ام
دشنه را تا دسته در قلبم فرو کن
من برای مردن آفریده شده ام .

مارگوت بیکل :                              سکوت سر شار از نا گفته هاست

گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است .
زیرا
تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد.

***

پس از سفر های بسیارو
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفانخیز،
بر آنم
که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان بر چینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و
در کنارت پهلو بگیرم

آغوشت را بازیابم:
استواری امن زمین را
زیر پای خویش

***

پنجه در افکندیم
با دست هایمان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردن شان .

عشق ما
نیازمند رهایی است
نه تصاحب .
در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه .

***

سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی می شنوم
از دور دست، و با سومین بانگش
در می یابم
که رسوا شده ام

***

هر مرگ
اشارتی است
به حیات دیگر.

***

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت

و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم
خودم
هدفم
و به تو

وفایی که مرا
و ترا
به سوی هدف
راه می نمایید.

***

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.

****

اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما
همبستگی ئی از آن گونه می روید
که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شکوفه می کند .

***
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
که با من می گوید
((این لحظه))مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
که بامن در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من بدین (( لحظه )) چه هدیه خواهم داد.

***

کسی می گوید (( آری ))
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
به ضعفم
ناتوانیم
مرگم

کس می گوید (( آری ))
به من
به تو
و از انتظار طولانی
شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمی شود

****

از کسی نمی پرسند
چه هنگام می تواند
خدا نگهدار بگوید .
از عادات انسانیش نمی پرسند .

زمانی
به ناگاه
باید با آن رو در روی در آید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد.


سلام سلام سلام

بعد از یک سال من آمدم به همین راحتی یک سال از اون خداحافظی گذشت اینقدر اتفاق توی این یک سال افتاد که میشه شاهنامه ٢ رو از روش نوشت

همانطور که تصمیم گرفتم یعنی همون یک سال پیش که تصمیم گرفتم فراموشت کردم ولی آسون نبود راستش عاشق یک نفر دیگه شدم ولی اون هم فرجامی نداشت مخلص کلام تصمیم گرفتیم به این حرفه ی عاشق بودن مرخصی بدیم شاید هم پیشنهاد استعفا تا این دل ما فرودگاه نشده

خوب چرا من این تاریخ را یادم بود ؟

من حافظه ی عددی خوبی دارم مخصوصا روز تولد و مرگ ادمها سالگرد ازدواج و ...خوب یادم میمونه

احساس میکنم تصمیم بسیار خوبی گرفته بودم و یک جور الان آزادم وخیلی هم بزرگ تر شدم و قدرت تصمیم گیریم هم بیشتر شده اعتماد به نفسم هم بیشتر شده

راستی توی این یک ساله کاملا بخشیدمت کینه ای هم ازت به دل ندارم

تصمیماتم برای زندگی رنگ بوی جدیدی گرفته دیگه عشق برای من معنی نداره و یک چیز خیلی معمولی برام شده واقیتش رو بگم هیچ حسی هم به هیچ جنس مخالفی ندارم برام هم مهم نیست در آینده چی پیش میاد بیشتر از یکم هم بیخیال شدم

خوب دیگه حرفام تموم شد

سال دیگه بازهم مینویسم

تا اون موقع بای


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸


خوب، سلام

شاید این خطوط آخرین خطوط نگاشته شده برای آخرین شبنم باشه البته یک خداحافظی تلخ

خیلی سخت بود که این مطلب را بنویسم سختی اون فقط برای دل کندن از یک دوست سه ساله نبود  سختی اون  تصمیمی است که در موازات آن و پیش نیاز اونه اون هم این تصمیمه که میخوام یک بار هم که شده واقعیت رو ببینم و همه چیز را تمام شده بدونم بهتره وشاید مصلحت این باشه که این رابطه و میشه نام بهتری برای اون انتخاب کرد. این دوست داشتنه یک طرفه برای همیشه برای من بوی خاکستر به خودش بگیره و تمام بشه .

لحظات شاد و خوبی رو با یاد تو در زندگی تجربه کردم و لبخندهایی که به شادی تو بر لبانم نقش بست و گریه هایی که در شبهایی بی سحر... میدونی  خیلی سخته این حرفها را زدن از موقعی که این فکر به سرم زده دیگه لحظاتی خوش برای من معنی خودش را از دست داده .احساس می کنم پیر شدم اینقدر پیر که حتی توان بلند شدن هم ندارم دیگه تحمل خودم رو هم ندارم  دیگه انگیزه ای برای بلند شدن توی این لجنزار زندگی را ندارم . دوست دارم فریاد بکشم و بگم که چقدر دوست داشتم ولی چه فاییده نه تو نه هیچ کس دیگه فریاد رس نیست . بعضی موقع ها در جواب دادن به این سوال که اگر یک باره دیگه متولد بشم و تجربه ی حال را داشته باشم دوباره عاشق تو میشم یا نه  سکوت میکنم وبعد فقط یک جواب تو ذهنم نقش میبنده (بله بله بله )ولی برای من خیلی سخته که دوباره نوای نهی بشنوم به این خاطر سکوت میکنم

من دیگه از درون پیر شدم و از اکسیر جوانی فاصله گرفتم برعکس تو به حق خواستار بهترین برای تو بودم و خواهم بود

این ساحر این جادوگری که برای سحر و جادوی خود تنها از ذهن کمک میگیره وتمامی دل نوشته ها را در خودش جامیده دیگه از این سرزمین رخت برکنده رفته

نامی از تو را هیچ گاه در نوشته هام استفاده نکردم و تنها یک ضمیر بودی  میخواستم بگم برای همیشه حتی از ضمیر هم استفاده نمی کنم

تو در خاطرات من زنده خواهی ماند بی انکه بدانی

میدونی اگر تنها حق داشته باشم یک سوال بپرسم میدونی اون سوال چیه تنها  جواب این سوال را تو  و خدا میدونید  سوال اینه که چرا عاشق کسی شدم که حتی به چشم یک کارگر استبل هم به من نگاه نمی کرد یا بهتره بگم چرا به کسی علاقمند شدم که اصلا...

حتم دارم اینقدر مغرور هستی که این نوشته ها  حتی برای یک بار خوندن هم برات ارزش نداشته باشه و در آخر هم نتیجه ای که میشه گرفت اینه که تنها به غرور تو اضافه میشه

این آخرین مطلب برای آخرین شبنم بود حالا همه فهمیدن چرا اسم اینجا آخرین شبنم بود

برای همیشه تو برای من  یک انسان عادی هستی که قابل احترامی ولی نه بیشتر از بقیه فقط یک انسان عادی فقط یک انسان عادی میفهمی

توی این چند سال که تو بهتر از من میدونی چقدر ازآغازش میگذره... .

بگذار این جمله ی ناتمام  تا ابد باقی بمونه شاید تو بتونی تمومش کنی 

در آخر  چند اشک یک قلم برای نگاشتن و یک آه که شاید گریبان گیرت شود اگر به حق باشد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧


شاید این سلام کمی هم بوی خداحافظی بده ولی هنوز رنگ بوی خودش را داره البته این پست را برای انتخاب ادکلن نمی نویسم

چند روزی بود که می خواستم یک چیزی نوشته باشم ولی راستشو بخواهی حسش نبود میدونی حال و حوصله کسی را ندارم خیلی دوست دارم تنها باشم و از اون لذت ببرم خیلی هم بهتر میشه که لحظه ای هم که شده از فکر تو .... میدونی یک تصمیم گرفتم که خیلی روش فکر کردم و حتم به یقین چیزی که مدتهاست درگیرش بودم و میخواهم بیانش کنم ولی یک چیز مبهم توش هست که بلافاصله بعد از روشن شدن اون حتما مینویسمش به هر حال تا چند روزه دیگه


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧


شاید اتفاقات امروز باعث شد من هم به خدای تو ایمان بیاورم نمیدونم از کجا منشا گرفت ولی حس زیبایی بود

نمی دونم چه جوری با تو روبرو بشم مدت زیادی هست ندیدمت شاید اشتیاق دیدن اشتباهی هم به بار بیاره میدونی نمی تونم خودم را برای این استرس و هیجان آماده کنم وضع جسمی مساعدی هم ندارم شاید در آخرین لحظه به یک بهانه بچه گانه خودم رو از ریارویی با تو دور کنم .

یک چیز یا بهتره بگم یک سوال ذهنم رو همیشه درگیره خودش کرده همیشه این سوال تو ذهنمه که تو هم عاشق کسی شدی خیلی دوست دارم با این شخس روبرو بشم خیلی دوست دارم اون شخس چه خوصوصیاتی داره ویا اینکه دوست دارم ببینم ظاهر ش چه طوری دیونه شدم یا خیلی احمقم که این حرفها رو به زبون میارم فکر کنم اون روز که تو عاشق... بیشتر دنبال وصیتم باشم.بیشتر آدمهایی که در باره عشق حرف میزنند بیشتر حرافی میکنند تا حرف حساب نمیشه تعریفی برای عشق بیان کرد به نظر من عشق یک جور امتحانه که کسی توی اون پیروز میشه که دلسرد نشه وجود عشق مقدسه اگه عشق نبود در ساده ترین حالتش اینن بود که الان به جای التماس کردن به دیگران که معنی عشق را از دیده من بفهمند ساعتها بود که خوابیده بودم.

شاید یک درد و دل باشه

میدونی امروز فهمیدم امیدم را به کلی از دست دادم نمی دونم برای چی دارم دست و پا میزنم تحملم هم مثل امیدم به یک باره رفته برای تعطیلات .راستش رو بخوای میخواستم مطلبی در مورد نوشته هات بنویسم ولی این کار رو درست ندیدم ولی باید بهت میگفتم که که تو رفتار دوگانه زیادی داری تکلیفه خودت با خودت هم روشن نیست یک جور سر در گمی خیلی با استرس حرف میزنی ولی سعی میکنی خودت را پشت دروغی که به خودت میگی پنهان کنی بهتره فریاد بزنی تا اینکه این دروغ تو رو خفه کنه .یک چیز دیگه با اینکه مدت زمانه زیادی که تو رو میشناسم هنوز نفهمیدم که تو چه طور میتونی اینقدر حافظه کوچیکی داشته باشی ضد و نقیض حرف میزنی در یک جا از چیزی حرف میزنی که قبل از این حرف را درجایی دیگه به من جور دیگه ایی بیانش کردی .خیلی سریع از مواضعت کناره  گیری میکنی تو ضعیف نفسی خیلی سریع از چیزی که روزهای پیش براون پافشاری میکنی مدتی بعد خیلی راحت اون رو کنار میزنی و بر ضد حرف قبلیت سخنی بر لبت جاری میکنی چون دوست دارم این حرفها رو بهت میزنم من تقریبا تمام نوشته هات رو میخونم و ساعتها اونها رو تجزیه و تحلیل میکنم در بعضی موارد در مورد اونها از دیگران هم کمک میخوام شاید کسی به این دقت رو حرفهای تو متمرکز نشده باشه پس کودکانه ننویس کودکانه جواب دیگران رو نده این نشان دهنده ضعف تو در بیانه آرامش خودت رو همیشه مثل یک برکه حفظ کن ولی اگر لازم شد در جای خودش دریایی طوفانی باش ولی قدرت تو در استفاده از خشم در جای مناسب و زمان مناسبه .نصیحت کردن از یک قهوه ترک هم تلخ تره ولی بعضی مواقع لازمه

گفتم بهت دیگه امیدی برای تلاش کردن ندارم بیشتر انتظاره مرگ رو میکشم تا وصالی که در رویا تصور ش را میکردم پس اهمیتی نداره چند صباحی بگریم وزندگی کنم ویا با لبی خندان در جمعی حاظر شوم ولی ای دل تو خود بهتر میدانی در درونم به کدامین قبله ...

فردا شاید بهترین زمان برای فرار از ناکامیها امروز باشه ولی افسوس امروز فردای دیروز ه و من افسرده تر و ناکام تر از دیروزم

بیش از این مجال سخن در این باب نیست بهتر میبینم به نوای خرناسه مرد همسایه این شب را به طلوع صبح پیوند بزنم

بدرود


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧


امروز بعد از ٩ ماه رفتم باشگاه مکان و ساعتش مثل آدم هاش تغیر کرده بود

فکر نمیکردم با این وضعیت ریه و حال جسمانی و روحی خودم بتونم پنج دقیقه هم دوام بیارم ولی با دیدن اندک دوستان باقیمانده ی قدیمی این مهم به انجام رسید دوران خوب و بد زیادی رو توی باشگاه پشت سر گذاشتم تنها چیزی که برای اون ساخته نشده بودم ورزش بود اون هم ورزشهای سنگین ولی شاید شوق رفتن تنها دلیل نبود

دلیل نوشتن این پست زنده شدن خاطراتی در ذهنم بود که مقارن با اتفاقات تلخ شیرینی بود که موازی با عمل فوق پیش میرفت


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧


 به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تراز فریاد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧


صفحه ای سفید که جرات نگاشتن را می بخشد به آخرین شبنم .

این اولین مطلبی بود که توی این وبلایگ نوشتم سه سال گشت مثل برق و باد یادم میاد که از سر جلسه کنکور آمده بودم که به سرم زد وبلایگی به اسمآخرین شبنم بسازماولش خیلی ساده شروع شد مطالبی محافظه کارانه چون اون روزها نظام شخصیتیم اینجوری بود کم کم رفت روبه شعرها و نوشته های خودم و بعد جملاتی که از بزرگی زده شده بود ولی در کل نیت اولیه ساخت این وبلایگ ارتباط با تو بود احتمالا باورت نمیشه ولی اگه برگردی به گذشته متوجه میشی شاید بهترین دلیل برای بازدید کننده کم این وب و بستن سیستم نظرات به همین دلیل باشه چون مخاطب این وب تنها یک نفره یک نفر که من اسمش گذاشتم دیوار سنگی اسم قشنگی برات انتخاب کردم برام مهم نیست دیگه هیچ چیز مهم نیست برای رفتن بیهوده دست پا میزنم باید بمونم و عذاب کشیدن خودم را ببینم به هر حال

 تولد سه سالگی آخرین شبنم مبارک


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧


چه جوری بگم یعنی چه طوری بگم می دونم به خودم قول داده بودم که دیگه بهت فکر نکنم یعنی فراموشت کنم دلیلم هم این بود کسی که نفهمه دوسش داری همون  بهتر که فراموش بشه ولی می دونی هنوز شبهایی هست که با یاد تو صبح میشه همیشه هم به یک چیز ختم میشه یه ناسزا به خودم می گم و تموم میشه .یعنی واقعا جنس تو از سنگ بود نمی دونم شاید خوب نشناخته بودمت شایدم داستان باید اینجوری تموم میشد بدون گرد و خاک مثل یک رویا شروع شد ومثل یک کابوس تموم شد شاید خنده دار بشه بگم که تو اصلا باور نکردی کسی هست که...یادمه از دوپهلو حرف زدنهام عصبانی میشدی ولی شاید باورت نشه این نوع حرف زدن را تو یادم دادی یعنی ترس از گفتن حرفی که بعدش ...نمیدونم دلم از چی پر بود که دست به نوشتن دادم نمی دونم چرا حس میکنم خیلی تحقیر شدم یعنی میدونی یک جورایی غرورم را  قربانی کردم دارم برای کی این حرفها را می زنم واقعا خرم برم جای این اراجیف دوتا شعر بخونم بیشتر استفاده میبرم .راستی یه سوال تو تا حالا عزاب وجدان گرفتی فکر نکنم حتما میگی کاری نکردم که عذاب بکشم اگه خیلی مطمعن هستی کاری نکردی بیا چند مورد بهت معرفی کنم.یک خواهش کوچیک اگه این نوشته یک روزی به یک نحوی بدستت رسید و خوندیش خواهشا من را احمق و... خطاب نکن .یک چیز دیگه دارم احساسی که هیچ وقت دوستش نداشتم تجربش کنم به سراغم امده درسته دارم ازت متنفر میشم به همون عشق دارم ازت متنفر میشم میدونی دوست دارم ... تو مثل دیوار میمونی یک دیوار احمقانه که توی بیابون کشیدن  نمیدونم ایندفعه که دیدمت چی کار میکنم نمی دونم چی میشه شاید به یک بهونه ای ...بسه دیگه ادامه دادن این نوشته آب در هاونگ کوبیدنه


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧


دیشب که بهش نمیشه گفت دم صبح بود داشتم به تابستون دو سال پیش فکر می کردم به تابستونی که در عمرم تنها تابستونی بود که احساس گرمی دوست داشتن را درک کردم خیلی روییایی بود بعضی وقتها فکر می کنم اون روزها هیچ وقت اتفاق نیفتاده و فقط یک خواب بوده ولی اگه خواب هم بود بهترین خواب بود.

و پایانی حزن انگیز

 بوی جدایی

 و کابوسی که برای ماندن تلاش می کرد

و ماند

و پایانی که خاطرات خوش تابستان را از من گرفت

از همون لحظه فهمیدم چه بی وفاست خوشیها چه بی وفاست حرفهایی که بین من تو زده شد وتنها چیزی که ماند جوابی بود که دادی

هیچ وقت از اون روزا برای کسی حرف نزدم ولی میخوام بگم چه روزای سختی بود همه زندگیم فلج شده بود ولی اینقدر غرور داشتم که احساسم رو توی زندان وجودم نگه داشتم ونگذاشتم کسی سنگ صبورم بشه هنوز هم بعد از گذشت این همه روز و ساعت و دقیقه نفهمیدم چرا یک روزه همه چیز خراب شد چرا یک روزه ورق برگشت خلاصه بگم از اون روز تصمیم گرفتم

عشق رو زندونی کنم

زندانبانم را عاقل کنم

خاطرات رو دور بریزم

ورفتنت رو باور کنم

رو حرفات دیگه فکر نکم

به خودم دروغ بگم

که دیگه عشق وجود نداره

تو رفتی و پشت سر نگاهی نکردی

دوست دارم نفرینت کنم که یک روزی

 عاشق بشی

درمونده و بیمار بشی

شب خوابت نبره

توی رخت خواب جای جز اشک نباشه

آفتاب بشه

دل سنگت رو آب کنه

ولی چه فایده زبونه من جز دعا نمی چرخه

بعد از این حرفها دوتا اشک و یک آه بعدشم فریاد (ای خداااااااااااا)دفتر رو می بندم دوباره همه چیز برمیگرده سر جاش

صدا های نامفهوم

 نگاهای سرد

بارش کلمات

باور فراق

وعجوزه ای که برایم دعا کرد

که از هم جداشیم

باهم غریبه شیم

ودر آخر برای هم یک خواب آشفته شیم

............................................................................................

نمی دونم چرا اسم این پست رو (یک گله از خودم و یک داستان واقعی)گذاشتم به هر حال بعضیچیزا هستن که ادم تمام عمرش نمی تونه فراموش کنه به نظر خودم این دوران هم دوران فراموش نشدنی

*میخواستم بگم دیگه برام فرقی نداره که کی کجا دوباره ببینمت و بتونم باهات صحبت کنم ولی اهمیت داره که چی میخوام بهت بگم می خوام بگم هیچی ارزش دوست داشتن عشق رو نداره حتی اگه همه ی عمرت رو بدی بازم کمه ولی به شرطی که طرفت این رو بفهمه

 

 

 


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧


بر آبی چین افتاد. سیبی به زمین افتاد.

گامی ماند. زنجره خواند.

همهمه ای: خندیدند. بزمی بود، برچیدند.

خوابی از چشمی بالا رفت.این رهرو تنها رفت، بی ما رفت.

رشته گسست:من پیچم ،من تابم. کوزه شکست:من آبم.

این سنگ پیوندش با من کو؟این لبخند،لب ها کو؟موج آمد،دریا کو؟

می بویم،بو آمد. از هر سو ، های آمد،هو آمد.من رفتم،(او )آمد،(او)آمد.

سهراب


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧


مطلب این دفعت رو خوندم خیلی مزخرف بود.یعنی همه ی مطالبت مزخرفه .هنوزهم اون بچه ی لوسی هستی که قبلا  بودی این چرت و پرتا چیه نوشتی همیشه از کنار این مزخرفاتت میگذشتم ولی این دفعه بهت چیزی نمی گفتم به خدا هناق می شد می کشتم مطالبت نه سر داره نه تح معلوم نیست داری در مورد کی حرف می زنی چهارتا آدم خنگ تر و بی کارتر از خودت هم دارن هروز تاییدت می کنند فکر میکنی یه کسی شدی مغزت به اندازه یک فندقه . قدرت تشخیصت به اندازه ی ملخ هم نیست .خلاصه بگم تو تو توهم زندگی می کنی خاک تو سرت یکم بزرگ شو فقط قد گنده کردی خودت رو هم زدی به چلی فکر کردی خیلی حالیته خودت رو لوس می کنی که هر کی از راه برسه تحویلت بگریه بد بخت عقده ای عوض این خول و چل بازیات با این چهارتا بیکاری که دورت رو گرفتن یکم فکر کن اینقدر بچگانه فکر نکن.در آخرهم خاک بر سر من کنند واقعا خاک بر سر من کنند که همه عمرم رو به خاطر ابلهی مثل تو که حتی یک ذره فهم و درک نداری  دادم حیف حالا این حرفای من رو شنیدی مثل همیشه کاره خودت رو بکن وقتی هم من رو دیدی راهت رو کج کن یکمم بلدی که قحر و چهار تا لیچار و  الباقی ماجرا خدایی از من که همه چیزم رو به خاطرت دادم این حرف های آشنایی که همیشه بار من می کردی رو لایق دونستی وای به حال بقیه چشماتو باز کن یکم دور و برت نگاه کن تو لجنی لجنی به نام بچگی و عقدگی و باور نکردن واقیتی که بین من تو بود (صد سال هم بگذره حتی یک لحظه از احساسم نسبت به تو عوض نمیشه ولی افسوس که تو باورش نداشتی و نخواهی داشت دیگه تو ظاهر چیزی نشون نمیدم خودت هم این رو خوب میدونی شدم یک آدم عادی ولی تو دلم هنوز همون حس رو دارم و تو هم ثابت کردی هنوز همونی مثل یک کبک سر به زیر برف من عاقبتم رو میدونم من همه تلاشم رو کردم پشیمون نیستم  وجدانم هم ناراحت نیست یک عشق یک طرفه بو نمی شد تغییرش بدی وقتی این واقعیت رو فهمیدم  شدم آدمی که روزاش رو شب می کردو شب هاش رو روز هنوز هم همون طوره داغون داغونم دست خودم نیست این پرانتز کلی حرف توشه کلی غم کلی عشق فقط بخونش البته اگه بتونی درکش کنی). برو رو حرفام فکر کن تو یک مطلب صریحا جوابم رو بده منتظرم البته اگه جوابی برای گفتن داشته باشی


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧


جزوه ها بر سرم خراب

عشق نافرجام

جغد شوم بر بام ما

آب های رفته بر جوب

خدایا چه کنم

هر لحظه در پی راهیم

برای رهایی از فکرهای بی معنی

خودکشی

زندگی

رفتن

آمدن

من توان فریاد دارم

اجازه ده فریاد بزنم

محمد رضا


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧


روی کاغذی خط خطی

می نویسم شعری

شعری از جدایی

و خواهمش خواند

در صبحی

ناامید

این شعر عاشقانه است

محمد رضا


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧


عشق را می گویم

این رنگ پر از دلواپسی

فریاد بی پاسخ

و جانی که برایش خواهم داد

عشق را می گویم

دریایی که صاحلش ناپیداست

وفریادی

و فریادی که در تمنای آن سر خواهم داد

این ارتباط بین من و تو

و پایانی ناخوشایند به نام

فراق

محمد رضا


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧


زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧


غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧


کسی نگفته است که زندگی کار ساده ای است ، گاهی بسیار سخت و نا خوشایند می نماید اما با تمام فراز ها و فرودهایش ، زندگی..........از ما انسانی بهتر و نیرومندتر می سازد . حتی اگر در لحظه آن را در نیابیم . به یاد آر....که در آزردگی ، رنج را از خود دور داری ، و در دلتنگی بگذاری اشکهایت جاری شوند ، و در خشم خود را رها سازی و در ناکامی بر خود چیره شوی .تا می توانی یار خود باش


سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


برای تحمل گرما آدم دنباله یک سایه میگرده
برای رفع تشنگی دنباله آب
نمی دونم چه طور منظورم رو بفهمونم آدم به جای اینکه خودش بفهمه عاشق میشه وبدونه اینکه بفهمه دیونه می شه ولی اینقدر دنباله......
نمی دونم شاید بهتره بگم شب روز خوش

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧


غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی و یا جایی پشت لحظه های آشنا همین که عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند کافیست تا تو غریب شوی

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧


چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم .... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام!!!

سیدمحمدرضانوابی : ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧


-